مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

فرشته خوشبختی مامان و بابا

1 سال و 28 روزگی

سلام عسلکم،این روزا انقدررررررررر شیرین و شیطون شدی که نمیدونم از چی برات بنویسم به فهرست صدای حیوونات،گاو هم اضافه شده ،الان صدای ببعی،پیشی،هاپو،جوجه(البته با پانتومیم) رو در میاری،اسم ببر و میمون هم میگی چند روزه به من و بابا میگی مامانی و بابایی،قبلا همون مامان و بابا میگفتی هرچی خوراکی و اسباب بازی و کنترل تو وی دستت میاد میری بالای مبل و میندازی پشت مبل و بعد با خنده به من نگاه میکنی خیلی خیلی به من وابسته شدی و حتی پیش بابا هم زیاد بند نمیشی و من هر جا باشم پیدام میکنی انقدر شیرین میگی ما  ما نی که مگه دلم میاد بغلت نکنم دندون بالاییاتم هم یکیش در اومده و داره رشد میکنه ولی بغلیش هنوز زیر پوسته،قیاف...
30 ارديبهشت 1393

اولین های مهرسا

غلتیدن:مهرسا جونم تو اولین بار تو تاریخ 92.6.16 که دقیقا 4 ماه و 14 روزت بود غلطیدی و بعد از اون سریع شروع کردی چهار دست و پا راه رفتن البته به جای اینکه جلو بری عقب عقب میری جیگرم صدا در آوردن:خانومی چند روز قبل از اینکه 5 ماهت تموم شه صداهای بامزه ای که بیشتر شبیه جیغ زدن بود رو تولید فرمودی اولین گردش:دقیقا 1 ماهه بودی که با بابا مهدی شما رو سوار کالسکه کردیم و رفتیم پاساژ پردیس زندگی برگشتن از حالت دمر:گلم همین الان یعنی 7 مهر  ساعت 2:15تونست غلت بزنه و دوباره برگرده و کلی ذوق ک   نشستن:عسلم الان که 26 ابان ماهه شما تقریبا میتونی یه 5 دقیقه ای خودت بشینی و بعدش سقوط میکنی عخشم   چهار دست...
18 ارديبهشت 1393

سفر یه روزه

بابایی این روزا دوباره سرش خیلی خیلی شلوغه،حالا قراره کاراش که سبک شد یه سفر درست حسابی بریم 5 شنبه هفته قبل با مامان مینا اینا رفتیم رینه،البته ما ساعت 1 شب رسیدیم و جمعه شب هم بعد شام برگشتیم،کوتاه بود ولی حال و هوامون عوض شد،هوا هم خوب بود و به تو حسابی خوش گذشت،تازه کفشایی که تازه برات خریده بودیم رو پات کردیم و تو حیاط کلی تاتی کردی و کیف کردی ولی وقتی خسته میشدی وسط حیاط میشستی ،انگار که تو خونه ایم فدات بشم که اقدر با احتیاط زمین رو نگاه میکنی حسابی آب بوزی کردیا مامان جون مینا و بابایی و مهرکم ...
17 ارديبهشت 1393

کارای جدید مهرسا خانوم

مهرسا الان 11 ماه و 22 روزشه و چیزی به تولد عشقم نمونده لی لی حوضک میکنه،کلاغ پر میکنه،چند لحظه می ایسته و یه قدم بر میداره،میگه عممممم یعنی عمو،میگه دا دا یعنی دایی،تو هر وضعیتی باشه تا میگیم بخواب میخوابه تا تاب تاب خمیرش کنیم،خیلی بهتر میخوابه،خیلی خیلیم خوشگل میرقصه اینم یه عکس خوشگل از خوابیدنش اینجا هم داری با سایه ات بازی میکنی خوشگلم ...
17 ارديبهشت 1393

تولد مهرسا خانوم

گل مامان من زیاد موافق نبودم که سال اول برات تولد مفصل بگیریم چون میترسیدم که اذیت بشی و همکاری نکنی ولی بابایی دوست داشت که تولد برات بگیریم و همه رو دعوت کنیم که بالاخره هم پیروز شد ،امسال تولدت افتاده بود 3 شنبه که تصمیم گرفتیم 5 شنبه همون هفته که میشد 4 اردیبهشت جشن بگیریم که مهمونامون راحت تر باشن مهمونامون از طرف مامان،مامان مینا جون اینا،خاله نغمه اینا ،عمو مجیداینا و دایی رضا اینا بودن و از طرف بابایی هم مامان زهرا جون اینا،عمو حسین اینا،مادر اینا،خاله سمانه اینا و خاله سمیرا اینا بودن که با هم میشدیم 30 نفر از روز قبلش مامان زهرا و مامان مینا و خاله نغمه اومدن خونمون تا کارا رو انجام بدن تا برای 5 شنبه زیاد کاری نداشته با...
15 ارديبهشت 1393

تولدت مبارک مهرسای من

نفسم به سرعت برق و باد یک سال گذشت،دیگه برای خودت خانومی شدی،وقتی من و بابا رو صدا میکنی،بوس میکنی،شیرین کاری میکنی و ...هوش از سرمون میره شیرینم،امیدوارم همیشه سالم باشی و مثه اسمت گرمابخش زندگی و عشق من و بابایی باشی                                          خیلی دوست داریم دخترم                             تولدت مبارر...
2 ارديبهشت 1393
1